به نام تنها ترین باز هم دل بی قراری می کند٬ احساس گرفتگی٬ در این زندان٬ دراین مبدا٬ در این دنیا... و گلایه دارد از عقربه ها ! غمگین است... به یاد دارم که در همین غم کده٬ همه می گفتند:" شاد باش٬شادی کن٬ دنیا جای غم نیست ! ٬ما انسان ها یادمان رفته که برای شاد کردن آمدیم ٬نه برای گریاندن! چشمانت را باز کن٬ بر خود بیا٬ شادی کن!" حال٬ من می گویم٬ آری می گویم: "غمگین باش!! دنیا جای شادی نیست!! دنیا جای حسرت است٬ جای دلتنگی ٬ جای انتظار است ٬ وحتی... و حتی جای شادی...!" و هر بار دم می زدم و می گفتم یاران٬ یاریم کنید ٬ می گفتند:" غمگینی ٬ باید شاد باشی..." آری غمگین بودم ! لیک کس نپرسید که "چرا غمگینی؟" کس نپرسید "چرا این گونه عاشق وار می سوزی؟!" همه گفتند :" مخور حسرت در این دنیا ٬ که این دنیا فقط شادی است........! آه٬یادش خوش باد٬ آن روزها... که می گفتند بر من شاد باش و شاد گو...تا امید وارش کنی....تا بخندانیش...یک مخاطب را..! لیک کس نپرسید٬"تو چرا غمگینی..؟!" " آری ای که گفتی نیمه ی پر را ببین٬ از دیدن نیمه ی خالی خسته ام... اما نیمه ی پر تر کجاست؟!!" این را نگفت!! اما رفت! ای اشک ها بر من ببارید ! من آمده ام تا بگریانم !! یادش خوش باد ٬ داغ سادگی بر سینه مان هک بود ! ٬ لیک محکوم شدیم!! بماند ما بقی ٬ کافیست! و اما آن روز که از یادم نخواهد رفت٬ آن روز که از درد نوشتم٬ با بغض٬ : " ... ...!!" بماند٬ این یکی هم طاقت گفتن نیست...!!! و اکنون چنان از باده ی غم ها نوشیده ام ٬ که گویا مستی اش٬ شادم کرد! آری٬ حرف های ما هنوز نا تمام ٬ تا نگاه می کنی وقت رفتن است... اما دگر هیچ نخواهم از این دنیا ٬ هیچ! و سوختم عمری در اشتیاق خود ٬ تا بر خود دست بیابم ٬ که من بر خود وفادار ترینم...! والسلام.
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 4:51 بعد از ظهر به قلم آشنا |
به نام دوست تمام شد٬آرى تمام شد! ديگر تمام شد هر چه بود٬خوب٬بد٬زشت٬زيبا...! چندين سال در كنار هم بودن٬به دنبال هم بودن٬نگران هم بودن٬براي هم بودن٬خوب و بد بودن٬ تمام شد...! يادش به خير٬زود گذشت؛ دوستي ها٬دشمني ها٬قهر ها٬آشتي ها٬بحث ها٬نامه ها٬خنده ها٬اشك ها... آري...تمام شد! يادش به خير٬زماني اين دشت پر بود از قاصدك هايي نو شكفته و زيبا٬ هر روز زيبا تر از ديروز٬هر روز بزرگ تر از ديروز٬ هر روز نواي زيباي با هم بودن٬ هر روز شعر شادي در كنار هم سرودن...! ناگهان نسيمي مي وزد٬هر كدام مقصدي تازه در پيش مي گيرند و تنها يادي مي ماند از آن همه خاطرات...! وما٬وما كه سال ها به هم دل بستيم و با هم عهد بستيم٬اكنون عهد شكستيم! و اينك رسيد آن روز كه با اشك هر كدام راه خود پيش گيريم و از هم جدا شويم و از ياد ببريم...! و چنين گويم٬با اشك هاي روي صورتم٬با بغض گلويم٬وبا ترس؛ اي دوست٬به خدا مي سپارمت؛ دوست دارم باز هم در كنارت باشم٬دوست دارم باز هم كنارت بنشينم٬دوست دارم باز هم با هم بخنديم٬ دوست دارم باز هم با هم گريه كنيم٬ دوست دارم... آري٬دوست دارم باز هم آن روزها باز گردند؛ اما...
+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 7:1 بعد از ظهر به قلم آشنا |
به نام خدا به زودی به روز می شود!!!! از سر زدن نا امید نشوید!!!
+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 1:2 بعد از ظهر به قلم آشنا |
« بسم الله
الرحمن الرحیم » «....
ای ستاره ، ای ستاره ی غریب، از بشر مگوی و از زمین مپرس، زیر نعره ی گلوله های آتشین، از صفای گونه های آتشین مپرس، زیر سیلی شکنجه های دردناک، از زوال چهره های نازنین مپرس، پیش چشم کودکان بی پناه، از نگاه مادران شرمگین مپرس، در جهنمی که از جهان جداست، در جهنمی که پیش دیده ی خداست، از لهیب و کوه نعش ها، از غریو زنده ها میان شعله ها، بیش از این مپرس، بیش از این مپرس...! ای ستاره، ای ستاره ی غریب، ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم، پس چرا به داد ما نمی رسد، ما صدای گریه مان به آسمان رسید، از خدا چرا صدا نمی رسد...!؟...» گزیده ای از شعر«از خدا صدا نمی رسد»متعلق به فریدون
مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 0:57 قبل از ظهر به قلم آشنا |
میشه به من بگید چی کار کردم که خیلیا از دستم عصبانین؟؟
میشه به من بگید چی کار کردم که خیلیا با من یه جوری شدن؟؟
(آقایون ناشناس،با شما ها هم هستم!!!!)....همین...!
+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 10:8 بعد از ظهر به قلم آشنا |
((خانه ی دوست کجاست؟))در فلق بود که پرسید سوار،
آسمان مکثی کرد،
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید،
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
((نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است،
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است،
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر بدر می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی،
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد،
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی،
کودکی می بینی،
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور،
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست.))
سهراب
سال ها می گذرند، هر سال را به امید این که ظهور دوست در آن است شروع می کنیم و آخر با امید سال بعدی می نشینیم و امید را از دست نمی دهیم...!
سال 87 را به امید این که ظهور آقایمان در آن باشد آغاز می کنیم...و امید داریم خداوند نیم نگاهی به امید های بندگان خود بیندازد و ظهور سرورمان را زود فرا رساند... .
سال خوبی رو براتوی آرزو می کنم..!
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 11:3 بعد از ظهر به قلم آشنا |
«به نام خدا» سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی،لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود،ما دیده ایم اگر خون دل بود،ما خورده ایم اگر دل دلیل است،آورده ایم اگر داغ،شرط است،ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان،گردنیم اگر خنجر دوستان،گُرده ایم گواهی بخواهید،اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم! دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم..! قیصر امین پور
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 8:48 بعد از ظهر به قلم آشنا |
به نام خدا آواز
عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با
سکوت بود،صدا در گلو شکست دیگر دلم
هوای سرودن نمی کند تنها
بهانه ی دل ما در گلو شکست سر بسته
ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه
های گره گشا در گلو شکست ای داد،کس
به داغ دل،باغ دل نداد ای
وای،های های عزا در گلو شکست آن روز
های خوب که دیدیم،خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست "بادا"مباد
گشت و "مبادا"به باد رفت "آیا"
ز یاد رفت و "چرا" در گلو شکست فرصت گذشت
و حرف دلم نا تمام ماند نفرین و
آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم
که با تو خدا حافظی کنم بغضم امان
نداد و خدا... در گلو شکست. مرحوم قیصر امین پور *ممنون از نظر های موثرتون در پست
قبلی..!
+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 9:24 بعد از ظهر به قلم آشنا |
به نام خدا شب است،ستاره ها به من چشمک نمی زنند... مهتاب چهره اش را از من
نهان می کند... روز است،خورشید گرمایش را از من دریغ می کند... سایه ام با من قدم نمی
زند... چشم ها،حتی تصادفی به
چشم های من سو نمی زنند... خاک،پشت قدم هایم بلند نمی شود... گوش ها،به صدای ناله ی
من بی توجه اند... قلب ها،مرا احساس نمی
کنند... صدای قدم ها را می شنوم، همه می
روند..،اما کسی نمی آید..! همه
دور می شوند..،اما کسی نزدیک نمی شود..! شاید مرده ام... اما هنوز در
زندان دنیا اسیرم...! و تلخی دنیا
را از یاد نبرده ام و نخواهم برد..!
+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 10:49 بعد از ظهر به قلم آشنا |
بسم رب الحسین(علیه السلام) یادش به خیر... یاد همه ی آنها...حتی ثانیه
هایش... ..یاد گذشته به خیر... گذشت،همه چیز می گذرد..! اما چگونه..؟؟
هر گونه بود،در هر حال گذشت... از گذشته چه ماند؟؟؟ درس،نمره،رقابت،دوست،دوستی،رفاقت،مهر،وفا یا
محبت..؟؟!! نه؛هیچ کدام نماند،می دانی چه ماند؟؟ تنها خاطراتی مبهم وتیره از آنها
ماند...کاش آن هم نمی ماند..!!!!!! واز این به بعد هم همان می ماند. خاطراتی خوب،خاطراتی بد...، خاطراتی از قهرها و آشتی ها،از
تنهایی ها و غم ها،از عشق ها و عشق بازی ها... چه خاطراتی.!چه اتفاقاتی.! همه گذشت...و چه زود گذشت یا چه دیر...!!! و دفتر
خاطرات ذهن باز می شود: آه، یاد آن روز به خیر... " اَه.."کاش فلان روز فلان کار را نمی کردم.. ببین اینک
چگونه است،چه خوب می شد اگر این طور نمی شد،اگر آن روز به فلان
کس،فلان حرف را نمی زدم، اگر به کس
دیگری اعتماد می کردم،اگر روی کس دیگری حساب می کردم،اگر کس دیگری را دوست می داشتم..! واگر..... و فقط حسرت آن
روزها که گذشته و فقط انسان حال را خرد می کند،او را می شکند،و او نا امید..! دیگر توان ادامه را در خود نمی بیند... اما هنوز هم وقت مانده..درس
مانده،نمره مانده،رقابت مانده..اما.... ...اما دیگر وقتی برای دوستی
نمانده...دوست ها برای هم
رقم خورده اند... جوهر قلم رفاقت خشک شده و دیگر توان نوشتن بر دفتر سرنوشت ندارد. دیگر
ورقی نمانده تا از نو بتوان آن را نوشت....دیگر برایش جز نا امیدی نمانده...! نا
امیدی از همه جز خدا!! کاش به اختیار خود می گذراندیم.. کاش قلم سرنوشت برای دل ما می نوشت.. کاش به خود می آمدیم..! کاش بیدار می شدیم..!
کاش می دیدیم چگونه می گذرد...! کاش گذشتن را درک می کردیم...!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 9:13 بعد از ظهر به قلم آشنا |
| ||||||